سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
مسافر - مسافر رؤیای زندگی

مسافر رؤیای زندگی


   1   2   3   4   5      >

ساعت 5:6 صبح شنبه 18/6/85

به نام خداوند بخشنده و مهربان


گاهی وقتا باید از شروع، شروع کرد و پایان رو نه دیگه پایانی بدونی و نه سرفصلی. گاهی وقتا باید گاهی وقتی باشی تا به انتها برسی. یه وقتایی زندگی گاه به گاه می شه. گاهی با تو، گاهی بدون تو. یه شکل ساده از گاهی وقتا واسه خودت بکش. قدرت یا ضعف، دیدین یا ندیدن، رسیدن یا نرسیدن و به قول اون آقا بودن یا نبودن ولی این دفعه دیگه مسئله این نیست، گاهی وقتا اصل این است... بیشتر واسه خودت بشین و رسم کن، اصلا بشین و ترسیم رو رسم کن، با خودت بنشین و من رو رسم کن. ولی اول احتیاج به یه باور از خودت داری. عکس باورات رو بگذار و از روش شروع کن به کشیدن خودت. ببین چی می تونی بکشی. فقط شروع کن به کشیدن. نه کاری به پایان داشته باش و نه کاری به آغاز. فارغ از همه چیز راحتِ راحت.


سلام...
با سلام همه چی شروع می شه و با یه سلام دیگه همه چی تموم. خب کجای کار رسیدیم، با این سلام می خوام تمومش کنم. پس سلام. یه سلام صادقانه و دوستانه. عین این مدتی که اینجا نوشتم و هر بار مهمان و میزبان بودم. این پست نمی دونم چقدر طولانی بشه ولی اول واسه خودم می نویسم تا یه یادگاری درست کرده باشم و هر عزیزی وقت کرد و خوندش ممنونش می شم و یه معذرت خواهی که وقتش گرفته می شه، ولی جوری هم نیست که خسته کننده باشه. می خوام راحتِ راحت بنویسم.


خب این حکایت مسافر رؤیای زندگی هم رسید به آخر خودش... خیلی چیزای دیگه هست که بخوام بنویسم، اما دوباره این آینده مارو به جایی رسوند که باید باز کوله پشتیم رو بذارم رو کولم و سفر کنم، واسه همین شاید خیلی دیر به دیر بتونم اینجا بنویسم که اینطور نوشتن هم واسم لطفی نداره و ترجیح می دم مسافر رؤیای زندگی رو روی کاغذ و به نوعی به شکل سنتی ادامه ش بدم... نمی دونم این نوشته ها علاوه بر خودم برای کسی هم تاثیر گذار بوده یا نه ولی با این حال خودم رو از بین این نوشته ها بهتر پیدا کردم و شاید فراتر از اون چیزی بود که فکر می کردم... تاثیر گذاری روی بقیه رو از این لحاظ می گم که به نوعی برخی از نوشته های دیگران برای من اینطوری بوده که کلی منو به فکر واداشته و شاید یه نکته ی تازه بهم یاد داده ولی خیلی هاشون خبر ندارن، مثه من که خبر ندارم. با اینکه قصدشون جهت دادن به فکر کسی نبوده و واسه خودشون می نوشتن، درست مثه من که واسه خودم می نوشتم.


مسافر رؤیای زندگی پر بود از رؤیاهای من و اون چیزایی که می دیدمشون، چیزایی نبود که به فکرم می رسیدن بلکه چیزایی بودن که فکر می کردم. خیلی هاش رؤیا بودن، ولی نه اون رؤیاهایی که عامیانه بین مردم شکل گرفته و تا بگی رؤیا خیال بافی فرض بشه، رؤیاهای واقعی بودن و هر کدومشون به نوعی و با احساسی متفاوت قابل دیدن. دیدنی که گاهی وقتا لازم نیست چشم داشته باشی. و یه چیز خیلی مهم این بین اینه که: مسافر رؤیای زندگی بودن با رؤیاهای مسافر زندگی خیلی فرق داره، فقط یه کمی دقت می خواد. یه چند تا پست هم درباره ی مسافر رؤیای زندگی تو آرشیو وبلاگ به همین اسم هست که اگه یه زمانی حالش رو داشتین و خوندید شاید یه چیزایی ازش سر در بیارید.


خب تا اینجا که حالتون خوبه؟ آره؟ خب خدا رو شکر.
بذار یه جوک میان برنامه واستون بگم حال بیاین البته اگه تکراری نباشه.
یه روز مسافر زنگ می زنه 225 میگه آقا لطفا 2 تا 110بفرستین بقیش رو هم آدامس بدید.
جدیدا فهمیدید چی شده؟... آقا این 110 داره الگانس ثبت نام می کنه، پسر زده رو دست ایران خودرو.


می خوام یه عکس یادگاری از همتون بگیرم. حاضرید؟... ولی اول باید اینجا همتون رو یه جا جمع کنم، واسه همین می خوام از همه ی شما دوستای خوب و گلم که تو این مدت باهاتون آشنا شدم به ترتیب آشنایی و ارتباطی که با نوشته هاتون برقرار کردم به شکلی کاملا صادقانه و راحت از همتون یه مقداری بنویسم. البته اگه ازتون تعریف کردم یه موقع زیاد خوشحال نشیدا. بعدشم من از کسی الکی تعریف نمی کنم و هندونه زیر بغل کسی نمی ذارم. کسی هم اعتراض داره بره شورای حل اختلاف، می گن کارا رو زودتر را می ندازن یه موقع دادگاه نرید که گیر می افتیدا. از ما گفتن. اگه کسی هم از قلم افتاد یا ترتیب قاطی شد به رو خودتون نیارید. ضمنا اون لینکهای کنار صفحه ملاک نمی باشد اما بقیه هم که لینکشون داخل وبلاگم نیست بنا به تشکر ازشون افتخار بهشون می دم لینک اونا رو هم داخل وبلاگ می ذارم و اینطوری بازم اون گوشه هم جمع می شید و بازم اگه کسی اعتراض داره چی؟ آ بارک الله، شورای حل اختلاف. خوشم میاد زود مطلب رو می گیرید. یه کار دیگه هم می شه کرد، اونایی که دیگه خیلی قاطی می کنن برن بی زحمت نیم متر طناب محکم بخرن و به شکلی کاملا استادانه قسمتی از اون رو به شکل دایره در بیارن و بعد یه ارتفاع مناسب رو پیدا کنن و مابقی طناب رو به همون ارتفاع که اطمینان دارن خیلی محکمه وصل کنن، بعد طناب را به دور گردن انداخته و سقوط آزاد و بالاخره انا لله و انا الیه راجعون. شوخی کردم شما ها هنوز خیلی جوونید.


آخر کار یه یادگاری و یه عیدی هم می خوام به همتون بدم، البته هنوز کلی کار داره تا تموم بشه ولی اونم قسمتی از رؤیاهامه که حداقل به شکل نوشته نیست.


و باز هم:


به نام خداوند بخشنده و مهربان


از این سوی خیال تا آرامش آنسوی خیال رازدار دلتنگی ها، غصه ها و مهربانیهای مریم است که کلمات را به گونه ای زیبا و پخته در کنار هم قرار می دهد و دلنشین بودنشان را مرهون صادقانه بودنشان می داند.


شروق که تکاپوی نوین را در کنار دین می بیند و پیشرفت را با فکر صدا می زند و جنبش نرم افزاریش را فراموش نمی کنم.


سعید از زبان بین المللی آدمها سخن می گفت و طنز و خنده را مقدس می دانست. و آری اینچنین است، چون شاد زیستن و لبخند بر لب جاری ساختن هنر است.


مسعود یه مسافر دیگه که دل قشنگی دارد و یاد مسافران سفر به اتمام رسیده را زنده می کند.


دکتر غریب که چندی مهمان تجربه هایشان بودم و بعضی مسائل را از دیدی دیگر هم دیدم.


گاهی وقتا همه خسته می شن و از این میان یه دل خسته هر وقت خسته بشه می تونه حرفهای قشنگ تر بزنه و بنویسه و این نه اینکه راضیه همیشه خسته باشه، برای همین دلخستگی گاهی واسش فرصته حتی اگه تلگرافی و کوتاه بنویسه.


نرگس که مهتاب رو برای سفر انتخاب کرده. می دونی کار ماه چیه؟... کارش اینه که تو غیاب خورشید نور اون رو به ما می رسونه و مهتاب رو رقم می زنه. و همسفر مهتاب پر است از مهتابی که در غیاب خورشیدی دیگر این صفحه ی مجازی را رنگ و بویی دیگر می بخشد.


عسلستان غزل پر بود از عسلهای روان نظم، که گویی خود اسدِ نیکفال هر بیت از سروده هایش را زندگی کرده و با جان دل می سراید یا فریاد می زند.


دنیای من را محمود با بعضی از نگرانی های طبیعی توصیف می کرد و امیدواری را می دانست.


پردیس دکتر منصوری که علاوه بر خودش بسیار به من هم آموخت و بعضی تازه ها را تجربه کردم.


هاترا یه دختر مشرقی که دلسوزه و دلپاک و شاید دل رحمیِ بیش از اندازه اش باشد که به این صفحه ی مجازی پناه می برد و به گونه ای دیگر از ارزش محبت بیان می کند.


کودکانه های علی که همه مجذوبیت زندگی را از گاواره بان بلعیده بود و کلیدر را افتخار می دانست نه فقط یک کتاب.


یک رهگذر گل بدست، دقیق و زیرک و باهوش که در نوشته هایش چه از خود و چه از سوی دیگران مهربانی و امید به فردا و هدف را می توان دید.


زیتون که از خدا و آدمهای بزرگش و معلم و زندگی و در کل از صمیمانه ها، صمیمانه می نویسد و دل زلالی دارد.


روح الله که با روح دادن به وقایع و سرگذشتهای گوناگون به زیبایی نوشته و زندگی را به گونه ای دیگر بیان می کند، شاید به مانند تا..........شقایق.


آبجی کوچیکه که عشقش بچه های پاک و معصومه و شیطنتش به دل می شینه، چون مثه بچه ها پاکه و جشواره ی فرشته های زمینیش این فرصت رو به من هم داد که دوباره به اون دورانی برگردم که شاید یادآوریش برام درد آوره و ناگفته های آبجی کوچیکه شاید درباره ی رنگین کمون و فرشته ی مهربون فراتر از این چیزاییه که می گه و می نویسه.


ابرشِ مانی که راحت و ساده و قشنگ می نویسه و به قول خودش مثه خودم باحاله... یه بار نظر سنجی داره، یه بار معما، به نظرت بعدی چیه؟


امیر عباس که روایت فجر را بنا به تجربه و زیستن در آن می گوید، نه صرف نوشتن داستان و حکایتی، و دل پاکی دارد و تجربه اش را می توان از نوشته هایش دریافت چون نه افراط را برگزیده و نه سستی، تعادل را خوب می داند و صبور است.


قادر که عصر ایمان را علم کرد تا از شکوه و عظمت و ایمانِ مردان و زنان خدا بگوید و خدا و این ایمان به خدا نه کهنه می شود و نه تکراری.


الفبای عشقِ عسل که با خوش بین بودن و زیبا دیدنش زندگی را عسل گونه می خواهد و شاید دیوارها را هیچ وقت مانع نمی بیند.


پیمان که شیر تو شیری داره پر از مطالب جالب و بامزه و انگاری از نوشتن خسته نمی شه.


سنگ صبور که شاید سنگ صبور خیلی چیزاییه که خودش خبر داره و به قول خودش بماند.


زندگی همون یه باره ولی بارها و بارها، و نگین گاهی سرمست از آن و گاهی دلتنگ از آن می سراید و زیبایی کارش همین تکرارهاست.


اندیشه ی استاد یزدی که حرفهای بسیار برای گفتن دارد و همفکری را در جهت رسیدن به تفکر جمعی لازم می داند اما آرام و قدم به قدم. گر چه سخت می نویسد ولی بسیار مهربان و دوست داشتنی است.


تند نویسی که می خواهد بدون غل و زنجیرِ قید و بندها قاطعانه بنویسد ولی باز هم معصومیت و دل نازکیش را از بین جمله هایش می توان دید و اگر بعضی از زنجیرهای واقعی را از نوشته های فعلیش باز کند می تواند فوق العاده بنویسد و از خرپ خرپ های گارسیا هم به نوعی دیگر ارزش بسازد.


صاحبدل که دلی صاف دارد و برای دل خودش می نویسد و دیگران را هم با خود همراه می کند و خوش به حالش که صاحب دلی بزرگ است.


ساقی که به قول خودش عاشق نیست ولی شاید عاشق شعر باشه، چون داخل شعر ها هم می شه اشکها و آرزوها رو دید و جستجو کرد.


مسافر تقدیرِ پر از احساس که می خواهد بر سر نوشت مهر باطلی بزند و از این تند باد سرنوشت، نسیم پر از آرامشی برای خود و دیگران رقم بزند.


بهزاد بسیار جوان که نکته های ظریفی را که من هم نمی دانم و فراموش کرده ام به من یاد می دهد و به یاد می آورد و با این جوانی چه خوب هم از عهده ی آن بر می آید گرچه تجارب بسیاری باید بیاموزد و چه قشنگ می گوید که تنهاییت را با هر کسی قسمت نکن.


سید محمد حسین که شاید از آبدارچی بودنِ پارسی بلاگ با اسم آبدارچی خیلی چیزهایی رو براش تداعی کنه و رقم بزنه و بسازه که فقط خودش می دونه. درست عین مسافر رؤیاها بودن.


سید محمد رضا که مدیر برازنده ی اوست و خوب این پارسی بلاگ رو هدایت می کنه و بر عکس خیلی از مدیرها خاکی و خودمونیه و راحت و بی ریا می نویسه... تو این قسمت مدیر هم یه تشکر ویژه هم از مدیر و هم از پرسنل زحمت کش پارسی بلاگ می کنم و براشون توفیق روز افزون از خدا دارم... یه موقع فکر نکنید ما اینجا فقط می نوشتیما، زحمتهای شما رو هم یادم بوده و حداقل با تشکر می تونم ادای دین کنم.


تو این قسمت مشترکان ما یه مشترک بود به نام خانم دلفان که نمی دونم نوشته ها رو می خوندن یا نه ولی خیلی وقته تو قسمت مشترکان اسمشون هست، خلاصه من از ایشون وبلاگی ندیدم تا بخوام چیزی بنویسم ولی در هر صورت چون از همه تشکر کردم از شما هم متشکرم و همینطور بقیه کسایی که تو این مدت حتی 1 بار اومدن و رفتن.


مسافر هم که تو این مدت همراهم بود و  مسافر رؤیای زندگی خیلی چیزا بهش یاد داد و با خیلی افکار و توده ها پیوندم داد.( گفتم یه حالی هم به خودم بدم)....(پسر چی کار کردم وبلاگه گل بارون شد).


تفریح دوم... لطفا فقط حروف بزرگ رو بخونید: با تشکر.


B ak  E  hey  BA  be  KH  mi  SHID  ram  KOO  barat  CHIKA  bad  RO  juri  BEKHOON  sare  ESHTEBAH  kar  SHOD  rafti 


یه توضیح: حدودا 99 نفر و 25 صدم ازم پرسیدن این لوگوت که اینجا زدی ایی یعنی چه؟
ببینم مگه شما لوگو زدید من پرسیدم این لوگوتون جریانش چیه؟... ها؟... خب بابا این که دعوا نداره الان توضیح می دم... قهوه ای شما رو یاد چی میندازه؟... بجز چوب... قهوه ای رنگ خاکه رنگ سرشت آدماست و رنگ یه روز خوب به نام پنجشنبه و پنجشنبه هم بنا به دلائلی واسم مهمه البته بجز اینکه معروف به روز سعادت و خوشبختیه. آخه هر روز یه رنگی داره. بعدشم بهترین زمینه واسه نقاشی به نظرتون چیه؟...سفید؟... نه، یه نگاه به کلبه ی جنگلیِ بالای وبلاگ بندازید می فهمید. آره قهوه ای روشن یه جلوه ی دیگه به رنگهای مختلف می ده. به رگه های سفید داخل لوگو نگاه کنید ببین چه واضح معلومن هر کدومش یه راهی رو طی می کنه، حالا مسافر کجای این راهه الله اعلم. یه لوگوی ساده ببین چقدر با آدم حرفا داره. خب بماند. البته قهوه ای لوگو باید روشن تر باشه ولی چون خواستم از قالب وبلاگ کاملا متمایز بشه واسه همین پر رنگ زدمش اونجا، بازم بماند. ( حالا فکر نکنید ما هر کاری می کنیم رو برنامه و هدفه، ضمنا نقاش هم نیستم بعدا الکی حرف تو دهن ما نذارید ).


اونم این یادگاریه که قولتون داده بودم... هم یادگاریه و هم یه عیدی واستون، چون امروز عید خیلی بزرگیه و شاید خیلی ها تصمیم می گیرن که امروز متولد شن و یه جور دیگه زندگی کنن، میلاد امام مهدی علیه السلام این روز عزیز رو هم به نوبه ی خودم به همه ی آدما حالا فرقی نمی کنه از چه دین و نژادی باشن تبریک می گم و امیدوارم دعای همه مستجاب بشه و روز موعودی که همه منتظرش هستن زودتر سر برسه و دنیا پر از عدل و آرامش و مهربونی بشه، بیشتر از همه واسه اونایی دعا می کنم که بدست آوردن کامل سلامتی واسشون از همه چی مهمتره و چشم انتظار شفا از صاحب این روزا هستن... خب بریم سر یادگاریه: البته خودش از عکسش خیلی بزرگتر و خوشگلتره و تا اینجا 10 ماه وقت برده، البته 10 ماه مفید چون از آذر 83 کارش رو شروع کردم... تقریبا 10 ماه دیگه هم وقت می بره تا تموم بشه البته تا چه سالی نمی دونم. تو باغچه هاش باید درخت بکارم و گل کاریش کنم، میز و صندلیهاش مونده، چراغهاش مونده و کلی طرح دیگه تا بشه اون چیزی که اسمش کلبه ی کبریتی یا رؤیاییه منه... اینم اینجا گذاشتم تا جلو چشمام باشه و یادم بیاد که هر چیزی رو این خود ما هستیم که می تونیم بهش ارزش بدیم و خودمون یه پا خالقیم واسه خودمون، اینطوری متعهد ترم می کنه... کبریت هم می تونه یه شکل دیگه باشه.



حالا این عکس یادگاری رو به نظرتون کجا می خوام بگیرم... آفرین درست حدس زدید، همتون باید جمع بشید داخل تراس این کلبه ی کبریتیِ ما... بی زحمت جمع بشید... آها یه ذره اینورتر که نماش قشنگ تر بشه، خب طرف راست دیگه، چپ که برید پرت می شید پایین... علی گاواره بابا انقدر تکون نخور و درست وایسا اینجا که پادگان نیست. امان از این آبجی کوچیکه، خدایی اینجا جای اسکیته؟ می خوری زمین ها. روح الله بی زحمت شما که قدت بلند تره بایست عقب تر. مریم چی کار می کنی نشستی رو پله داری اس ام اس می زنی بابا خاموش کن اون مبایل رو دیگه. آفرین به این استاد یزدی ببین هنوز عکس نگرفتم داره لبخند می زنه. نگین اینجا که باشگاه ورزشی نیست هی میپری اینور و اونور از این امیر عباس و اسد و محمود و عسل یاد بگیر ببین چه قشنگ ایستادن. جناب منصوری جون من 2 دقیقه چیزی ننویس تا عکسمونو بگیریم. بهزاد انقده با این مانی ابرش نما صحبت نکن، چیه؟ داری آواز براش می خونی. چیه گارسیا چرا انقدر کم حوصله ای بابا تموم میشه الان. صاحبدل و قادر و دکتر غریب و پیمان و ساقی بی زحمت لبخند، آفرین. سنگ صبور اون سنگ رو بنداز زمین می زنی شیشه دوربین رو میشکنی ها. زیتون تو باغچه چی کار می کنی من که هنوز درخت داخلش نکاشتم نکنه می خوای زیتون بچینی. هاترا شما از قسمت غربی بیا لطفا شرق بایست. سعید بابا 2 دقیقه دندون رو جیگر بذار و جوک نگو. راضیه و نرگس بی زحمت کمی بیاین جلوتر، خب خوبه. مسعود بعدا عکس رو بهت می دم از روش یه پرینت با کیفیت بزن دمت گرم، باشه؟. راستی دختر کوچولوت رو هم بگیر تو بغلت. رهگذر جون بابا این دسته گل که دستت گرفتی شمایل 10 نفر رو حذف کرده، آها این بهتر شد یکی یه گل دادی به همه. آفرین به شروق که لازم نیست چیزی بهش بگم. مسافر تقدیر عزیزم هم که کارش درسته. سید محمد حسین هم که کت و شلوارش توپه، پسر ریش پرفسوریتو عشقه. ای بابا آقای مدیر افتخار بده دیگه، بیا قربون شکلت، آها حالا خوبه. نگاه کن تو را خدا 2 ساعت نظم دادیم این پیمان داره همه چیز رو شیر تو شیر می کنه... اونجا چه خبره خب بایستید دیگه، هی باید تک تک بگم، دیوونم کردینا این آخر کاری. آها تکون نخورید، دوربین رو اتوماتیکه الان منم میام، خب همه بگید سیییییییییییییب.


چیک چیک و تمام.


اینو می گن یه خداحافظیه منحصر به فرد مسافری، یه خداحافظیِ توپ و مشتی. دلم به حالتون می سوزه که باید این همه بخونید، ای داد بی داد. خب انشالله همتون به آرزوهاتون برسید و ببخشید اگه با اسم کوچیک خطابتون کردم، می خواستم عکس یادگاریمون با صفاتر بیفته... تو این مدت اگه اذیتتون کردم و شاید زیاد شوخی کردم ببخشید و خلاصه حلالم کنید. نترسید منم حلالتون می کنم. دلم واستون تنگ می شه ( البته من این جمله رو کم استفاده می کنم و چون زیاد شوخی می کنم اگه کسی بگه دلت واسم تنگ شده می گم نه بابا تازه راحت تر بودم ). پس خب دلم واستون تنگ می شه و از دستتون راحت می شم.


توجه توجه: (این توجه رو خیلی باکلاس اومدم، نه غلام؟)


خدا مردم از بس تایپ کردم از کت و کول افتادم، ببینم کسی آدلت کلت داره، نه ببخشید آدلت کلد، نه اصلا می گن اسپکتورانت برای درد غضروف بهتره، بابا اصلا قرص نخواستم بیخیال از اصل مطلب دور شدم. آها اینو می خواستم بگم که: چون این وبلاگ کارش به اتمام رسیده این متن طولانی رو اگه خواستید بخونید حالا حالاها وقت دارید البته اگه این جناب مدیر و دست اندرکاران محترم نزنن بعد 6 ماه وبلاگ رو بترکونن و حذفش کنن( جون من تصاعدی حساب کنید تا مشتری شیم ). دیگه با این وبلاگ بر نمی گردم شاید سال دیگه با اسم خودم بیام و تا اون موقع خیلی از شماها نباشید ولی طبق روال کاریم اگه دوباره چند ماه یا یه سال دیگه یه وبلاگ درست کردم و بعضیاتون رو دیدم خدمت همتون می رسم ( دوباره فکر نکنید خدمت همتون می رسم یعنی خدایی ناکرده حساب همتون رو می رسما، نه ).


 


شاد و موفق باشید و در پایان


به نام خداوند بخشنده و مهربان


 


یه مسافر ساده ی ساده
یکی از این شش میلیارد،
مسافر


 


 


 


 


¤ نویسنده: مسافر

نوشته های دیگران ( )

   1   2   3   4   5      >
3 لیست کل یادداشت های این وبلاگ

خانه
وررود به مدیریت
پست الکترونیک
مشخصات من
 RSS 
 Atom 

:: بازدید امروز ::
6
:: بازدید دیروز ::
13
:: کل بازدیدها ::
46869

:: درباره من ::

مسافر رؤیای زندگی

مسافر[36]
درباره ی من؟... من مسافرم، یه مسافر ساده ی ساده. از گرانان جهان همین سادگی را برگزیده ام، و آن را نه با لودگی غافلان عوض می کنم و نه با ادعاهای کذب هوشیار نمایان که آنان نیز در نوع خود لوده اند. مسافری ساده ام، ساده ی ساده.

:: لینک به وبلاگ ::

مسافر رؤیای زندگی

:: آرشیو ::

12/84
01/85 [5]
02/85 [9]
03/85 [4]
04/85
05/85 [4]
06/85 [3]
مسافر رؤیای زندگی [5]
روبرو [3]

:: لینک دوستان من::

پردیس
شروق
مدیر پارسی بلاگ
همفکری
آبجی کوچیکه
بهزاد
آبدارچی پارسی بلاگ
عسلستان غزل
گاواره
عصر ایمان
یه مسافر
صاحبدل
صمیمانه ها
آرامش آنسوی خیال
سنگ صبور
یه دل خسته
الفبای عشق
دکتر غریب
گارسیا
زندگی همون یه باره
ابرش
همسفر مهتاب
تا.............شقایق
دختر مشرق
عشق ملکوتی
روایت فجر
طنز و خنده
تند باد سرنوشت
شیر تو شیر
اشکها و آرزوها
یک رهگذر
مسافر
دنیای من

:: لوگوی دوستان من::



::وضعیت من در یاهو ::

یــــاهـو

:: خبرنامه وبلاگ ::

 

a:hover { color: #3D3D3D; text-decoration: none; } body { direction:rtl; background: url(http://www.ParsiBlog.com/view/TempImgs/Temp107/background.jpg) #EEEEEE repeat fixed; color: #3D3D3D; font-family: Tahoma, Verdana, Geneva, Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: 11px; margin: 0px auto 0px auto; padding: 0px; text-align: right; } form{ margin: 0px; padding: 0px; } h2{ color: #3D3D3D; font-family: Tahoma, Georgia, "Times New Roman", Times, serif; font-size: 11px; font-weight: normal; margin: 25px 0px 20px 0px; padding: 0px; text-align: right; } h2.headline { color: #DE3A3A; } #comments { color: #DE3A3A; } h3 { font-size: 11px; margin: 0px; padding: 0px 0px 3px 0px; } img { border: 0px; } input, select, textarea { border: 1px solid #DDDDDD; color: #3D3D3D; margin: 0px; padding: 0px; } p { line-height:1.6em; margin: 0px; } .author { border-top: 1px dotted #3D3D3D; color: #737373; font-family: Tahoma, Verdana, Geneva, Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: 11px; padding: 5px 0px 0px 0px; } .data { color: #3D3D3D; font-family: Tahoma, Georgia, Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: 11px; margin: 25px 0px 20px 0px; padding: 0px; text-align: right; } .feedback { background: #EEEEEE no-repeat center left; color: #666666; font-size: 11px; line-height: 20px; margin: 2px 0px 15px 0px; padding: 2px 3px 2px 23px; } .feedback a, .feedback a:visited{ color: #666666; text-decoration: none; } .feedback a:hover{ color: #666666; text-decoration: none; } .image { border: #DDDDDD 1px solid; margin: 5px auto 5px -6px; padding: 5px; text-align: right; } .link-category { margin: 0px 0px 0px 20px; padding: 0px 0px 0px 18px; } .nicetitle { background: url(http://www.ParsiBlog.com/view/TempImgs/Temp107/background.png); color: #FFFFFF; font-family: Tahoma, Verdana, Geneva, Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: 11px; font-weight: none; left: 0px; padding: 4px; position: absolute; text-align: right; top: 0px; width: 25em; } .nicetitle p { margin: 0px; padding: 0px 3px 0px 0px; } .nicetitle p.destination { font-size: 11px; padding: 3px 0px 0px 0px; } .post{ margin: 0px; padding: 0px; } .post ul { border: 0px; list-style: none; margin: 10px 0px 10px 5px; padding: 0px; text-align: justify; } .post ul li { background: url(http://www.ParsiBlog.com/view/TempImgs/Temp107/bullet.gif) no-repeat 2px 6px; margin: 0px 0px 5px 0px; padding: 0px 0px 4px 12px; } .required{ color: #DE3A3A; font-size: 11px; } .title { color: #DE3A3A; font-family: Georgia, "Times New Roman", Times, serif; font-size: 15px; font-weight: bold; line-height: 130%; margin: 0px 0px 5px 0px; padding: 0px 0px 0px 17px; text-align: right; } .title a, .title a:visited { color: #DE3A3A; text-decoration: none; } .title a:hover { color: #636363; text-decoration: none; } #button { background: #DE3A3A; border: 1px solid #3D3D3D; color: #FFFFFF; font-family: Tahoma, Verdana, Geneva, Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: 11px; margin: 10px 0px 0px 0px; padding: 2px 5px 2px 5px; } #button:hover { background: #3D3D3D; border: 1px solid #3D3D3D; color: #FFFFFF; margin: 10px 0px 0px 0px; } #content{ color: #3D3D3D; float: left; line-height: 130%; margin: 0px; padding: 10px; text-align: justify; width: 340px; } input { font-family: Tahoma; font-size: 11px; border: 1px solid #BFBFBF; color: #949494; background: #fff; padding: 2px 5px 1px 5px; } #footer { background-color: #333333; border-bottom: 5px solid #FFFFFF; border-top: 5px solid #FFFFFF; clear: both; color: #999999; font-family: Tahoma, Verdana, Geneva, Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: 11px; font-variant: normal; font-weight: normal; line-height: 130%; margin: 0px; padding: 3px ; } #footer a, #footer a:visited { background-color: #4A4A4A; color: #999999; padding: 2px 3px 2px 3px; text-decoration: none; } #footer a:hover { background-color: #DE3A3A; color: #FFFFFF; padding: 2px 3px 2px 3px; text-decoration: none; } #header { color: #FFFFFF; font-family: Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: 11px; font-weight: none; height: 264px; margin: 0px; padding: 1px 0px 0px 15px; text-align: right; vertical-align: bottom; background: url("http://www.ParsiBlog.com/view/TempImgs/Temp107/dream1.jpg") no-repeat bottom center; } #menu { color: #FFFFFF; font: 11px/9px Tahoma, Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif; margin: 0px ; padding: 5px 0px 5px 0px; text-align: right; direction:rtl; } #menu a { background: #333333; color: #FFFFFF; margin: 0px; padding: 5px 15px 5px 15px; } #menu a:hover { background: #DE3A3A; color: #FFFFFF; text-decoration: none; } #menu li { display: inline; margin: 0px; padding: 0px; text-transform: lowercase; } #menu ul { list-style-type: none; } #menu ul li { padding: 0px; } #menu-background { background-color: black; margin: 0px; padding: 2px 3px 3px 25px; } #sidebar{ float: right; left: -20px; margin: 0px -10px 0px 0px; padding: 0px; position: relative; text-align: right; width: 150px; } #sidebar ul { list-style-type: none; margin: 0px; padding: 0px; } #sidebar ul li { margin: 0px; padding: 2px 0px 2px 0px; text-align: right; } #sidebar ul li a{ margin: 0px; padding: 0px; } #sidebar ul li h2 { color: #3D3D3D; font-family: Georgia, Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: 18px; font-weight: normal; margin: 25px 0px 5px 0px; padding: 0px; text-align: right; } #wrapper { background-color: #FFFFFF; border-left: 5px solid #FFFFFF; border-right: 5px solid #FFFFFF; margin: 0px auto 0px auto; padding: 0px; text-align: center; width: 526px; } #HTitle {margin-top:80px; font-family:sans-serif;padding-right:15px;} #HTitle a, #HTitle a:visited, #HTitle a:hover { color: #FFFFFF; font-size: 30px; font-weight: none; text-decoration: none; } #HDesc a { color: #FFFFFF;padding-right:10px }

ارسال‌کننده : در : 31/2/91 1:1 عصر



کلمات کلیدی :